میکروکتاب
    
    

    

    
    

    

سندباد و سفرهای او قسمت سوم

ناشناخته

فصل اول

حکایت سفر پنجم

 

در شب پانصد و پنجاه‌ و‌ ششم شهریار به خوابگاه خویش آمد؛ در حیرت و فکرت اینکه سندباد بحری چگونه پس از گذشتن از آن همه خطر رضایت به سفر دیگری نیز داده است. مشتاق بود تا بشنود حکایت سفر پنجم چیست؟! به شهرزاد گفت: باقی قصه را بگو شهرزاد؛ شهرزاد به سلامتی پادشاه درودی گفت و قصه را آغاز کرد: سندباد بحرى، ماجراى سفر پنجم را برای حاضران این‌گونه باز گفت:

اى ياران، بدانيد كه چون من از سفر چهارم بازگشتم، به عيش و نوش نشستم و آنچه كه بر من روى داده بود را فراموش كردم. روزى از روزها، دوستان هم‌مسلک از سفرهایشان گفتند و باز هواى سفر در سر من انداختند؛ گشت و گذار در شهرها و جزيره‌ها را شوق‌مند شدم، کمر همت بستم و کالاهای گران‌قيمت كه مناسب سفر دريا باشد، خريد و بار خود را بستم. از شهر بغداد، به سوی بندر بصره رفتم و در آنجا كشتى بزرگ و وسيعی خريدم و برای آن ناخدا و ملاح1 استخدام کردم و برای محافظت از کشتی عده‌ی مرد جنگی به خدمت گرفتم؛ اجناس را بار کشتی کردم و با جمعى از بازرگانان که از من بخشی از کشتی را كرايه كرده بودند، در نهايت شادى و انبساط خاطر روان شديم؛ از جزيره‌ای به جزيره‌ای و از دريایى به دريایى می‌گذشتيم و شهرها و جزيرها تفرّج می‌كردیم و به داد و ستد می‌پرداختیم! تا اينكه به جزيره‌ای بزرگ، اما خالى از سکنه رسيديم كه هيچكس و هیچ چیز در آنجا نبود. من در کشتی ماندم و بازرگانان برای تفریح و گشت و گذار از کشتی پیاده شدند و به جزیره رفتند؛ در آنجا گنبدی بزرگ و سفید دیدند که می‌دانستند تخم «رخ»2 است. با سنگ بر آن کوفتند و شكستندش؛ آبى بسيار مانند نهر از آن روان شد و جوجه‌ی رخ از آن پديد گشت. بازرگانان، جوجه را از تخم بیرون آوردند و ذبحش كردند، گوشتى بسيار از آن گرفتند. من در كشتى، از كار آنها آگه نشدم. در آن هنگام يكى از خادمان به من گفت: سرورم، برخيز و بیا اين تخم را ببین. من برای تماشای آن برخاستم. ديدم كه بازرگانان، آن را شكسته‌اند! بر سرشان فریاد زدم كه: چرا چنين كاری كرديد؟ اكنون رخ سر می‌رسد و كشتى ما را می‌شكند! ما در این گفتگو بوديم كه آفتاب از چشم‌ها ناپديد شد و روز، تاريك گشت. سر به آسمان برداشتيم تا ببينيم كه ميانه‌ی ما و آفتاب، چه چیزی حايل شده است؟ ناگاه ديديم كه پرهاى رخ، بین زمین زیر پای ما و خورشید آسمان را پوشانده است و سبب شده تا تاریکی بر ما بخزد! هنگامی‌كه رخ ديده بود بازرگانان تخم او را شكسته‌اند، جفت خود را آواز داده بود و اکنون آنها گرد كشتى را احاطه كردند! در آن لحظه با آوازی بلندتر از رعد، بر ما بانگ می‌زدند. من به ناخدا و ملوانان كشتى گفتم: پيش از آن كه هلاک شويم، كشتى را با تمام سرعت برانيد. بلافاصله، ناخدا با سرعت كشتی را آماده ساخت و طناب‌ها را محکم کرد و ملوانان بادبان‌ها را برافراشتند؛ بازرگانان از جزيره بیرون آمدند و خود را با هر زحمتی که بود به كشتى رساندند. با تمام سرعت روان شديم. رخ از دید ما غايب شد و ما همچنان به سرعت، كشتى می‌رانديم كه از دست آنها خلاص شويم. کمی بعد، ناگاه ديديم كه آنها از پى ما می‌آیند و هر کدام‌شان، سنگى بزرگ مانند كوه در چنگال دارند و كشتى ما را احاطه كردند. یکی از آن رخان، سنگى را كه در چنگال داشت، به سوى ما انداخت. اما چون كشتى تند می‌رفت، سنگ خطا كرد و به كشتى برنخورد و نزديک به در دریا افتاد. موجی عظیم ایجاد شد و کشتی را به سویی برد و ما را به آسمان بلند ‌كرد و پائين آورد. بعد از افتادن آن سنگ، ما از آسیب دیدن كشتى دچار وحشتی عظیم شدیم! آنگاه جفت رخ، پیش‌تر آمد و سنگى كه در چنگال داشت، به سوی ما انداخت. سنگ او به حكم خداوند بر دم كشتى فرود آمد و آن را بيست پاره كرد. كشتى از هم فرو ريخت و هرچه كه در كشتى بود، به دریا افتاد. من نزد خود مرگ را به چشم دیدم و آن را پذیرفتم! به دریا افتادم و در آب فرو رفتم. اما به خواست خداى تعالى تخته‌ای از تخته‌هاى كشتى، که زیر دریا رفته بود و اکنون به بالای آب می‌آمد، مرا گرفت و به سطح دریا رساند. بر آن تخته سوار شدم، آب را به پاى خود می‌زدم و بادها و موج‌ها نیز مرا يارى می‌كردند.

از آنجا که كشتى در نزديكى آن جزيره غرق شده بود، به عنايت پروردگار به آنجا بازگشتم. به ساحل که رسیدم نفس بازپسين در سینه‌ام بود و از شدت رنجى كه بر من وارد شده بود ، مانند مردگان بودم و از گرسنگى و تشنگى، چيزى نمانده بود که هلاک شوم. پس از ساعتى که در ساحل دريا افتادم و اندكى راحت يافتم، برخاستم و در آن جزيره گشتم تا شاید راه نجاتی و چیزی برای خوردن و آشامیدن بیابم. جزيره مانند باغى بود از باغ‌هاى بهشت. نهرها در آن روان بودند و شکوفه‌های گوناگون و ميوه‌هاى لذيذ و مرغان خوش آواز داشت. از ميوه‌هاى آنجا خود را سير کردم و از آب چشمه‌ها نوشيدم؛ شکر پروردگار به جا آوردم، نعمت‌هاى او را سپاس گفتم. قصه که به اينجا رسيد، بامداد شد و شهرزاد، لب از داستان فروبست.

 

شب پانصد و پنجاه‌ و هفتم نیز برآمد؛ شهرزاد گفت: اى ملک جوان‌بخت، سندباد بحرى ماجرای سفر پنجم‌اش را برای حاضران این‌گونه ادامه داد:

چون من از غرق خلاص گشتم و توانستم به جزيره درآیم، در جزيره سرگردان بودم و می‌گشتم بلکه راه نجاتی بیابم. تا اینکه شب از راه رسید و تاريكى، جهان را فروگرفت. در آن جزيره، نه آوازى شنيدم و نه كسى را ديدم. از بسيارى رنج و مشقت و شدت هراس و بيم، خود را مانند كشتگان می‌دانستم و در اندیشه می‌پنداشتم که هلاکم حتمی است. تا بامداد خواب به چشمم نیامد و از جاى خود نیز برنخاستم. بامداد که شد ،برخاستم، از كنار نهر آبى مى‌رفتم تا به سرچشمه‌ی آن رسيدم. در آنجا پیرمردی دیدم نكو منظر، كه نشسته و برگ درختان به خود بسته بود. با خود گفتم: شايد اين پیرمرد يكى از نجات یافتگان باشد كه توانسته به اين جزيره بیاید؟! به او نزديك شدم و سلام دادم. با اشاره‌ی سر جواب داد و سخن نگفت. گفتم: اى شيخ، سبب نشستن تو در اين مكان چيست؟ سرى جنباند و آهى كشيد و افسوس و حسرت آشكار كرد! با دست اشاره‌ای داد كه يعنى: مرا بر دوش خود بگير و از اين مكان بردار و به آن سوى نهر بگذار!. من با خود گفتم: اگر به اين پیرمرد، نيكویى كنم و از اين مكان برداشته، به آنجا كه مى‌خواهد، بگذارم، شايد ثوابى از برای من باشد و به پاداش آن، خداوند متعال، در کار من گشايشى كرامت فرمايد. در حال، پيش رفتم و او را به دوش گرفتم و به مكانى كه اشاره كرده بود، بردم. آنگاه گفتم: پایین بیا ای شیخ! پیرمرد از دوش من به زمين نيامد که هیچ، پاهاى خود به گردن من درپيچيد! به پاهاى او نگاه كردم، ديدم که مانند چرم گاوميش است. از او به ترسيدم. خواستم كه از دوش خويش بيندازمش، اما پاهاى خود را سخت به گردنم پيچيد و می‌خواست كه مرا بكشد. جهان در برابر چشمم تاريك شد. چون مردگان، بی‌هوش افتادم. آنگاه ساق‌هاى خويش از حلقوم من برداشت و مانند تازيانه بر پشت و پهلوى من زد. دردی سخت از آن ضربه‌ها، بر من روى داد. آنقدر مرا زد تا بر پاى خود ایستادم. در حالى كه او بر دوش من سوار بود! با دست اشاره كرد كه او را در ميان درختان، به سوى ميوه‌هاى لذيذ ببرم. هر وقت كه در مسیری مخالف خواست او قدم می‌گذاشتم، با پاى خود، مرا سخت می‌زد، آن چنان‌كه با تازيانه می‌زنند! پيوسته مرا به هر مكانى كه می‌خواست، اشاره می‌كرد و من او را به آن مكان می‌بردم و اگر سستى می‌نمودم، مرا سخت می‌زد. من در دست او مانند اسيران بودم و همواره او را در ميان جزيره می‌گرداندم. شب و روز به دوش من بود و همان‌جا بر سر و گردن من، ادرار و مدفوع می‌كرد. در وقت خواب، پاهاى خود به گردن من می‌پيچيد و اندكى می‌خفت. باز بيدار می‌شد و مرا می‌زد. من نمی‌توانستم با او مخالفت كنم و پيوسته به رنج و ماندگی بودم و خويشتن را ملامت می‌كردم و آرزوى مرگ داشتم.

ديرگاهى به اين حالت سختی بردم تا اينكه روزى از روزها، در جزيره از مكانى گذشتم. که كدوى بسيار در آنجا روییده بود. پاره‌ای از آنها را خشكيده يافتم. كدوى خشک شده‌ی بزرگى را از آن‌ها انتخاب کردم و سرش را گشودم و ميانش را تهى كردم؛ کدوی میان تهی را با خود برداشتم و آن را نگاه داشتم تا زمانی که او بخواهد به پاى درخت انگور ببرمش! انگور بسیاری چیدم و فشردم و در کدوی میان تهی ریختم و سرش را محكم بستم و با گل اندود ساختم! بعد در آفتاب گذاشتم. چند روزى گذشت تا اينكه شرابی ناب شد. آن را گشودم و جرعه‌ای نوشیدم! پليدک با اشاره از من خواست كه از آن شراب بنوشد. من با رضایت كدوى شراب را به او دادم. آن را به دهان برد و بر لب نهاد و آنچه شراب در كدو بود، همه را نوشيد و كدو را به زمين انداخت. او را حال طرب روى داد و بر دوش من به رقص آمد. پس از آن از غايت مستى، اندام او سست شد و بر دوش من به اين سوى و آن سوى تلوتلو می‌خورد. من که مستى او را دانستم و سستى او را ديدم، دست بردم و پاهاى او را گرفتم و از گردن خود گشودم و او را بر زمين انداختم. چون قصه به اينجا رسيد، بامداد سر رسید و پادشاه باید برای رسیدگی به امور مملکت به دربار می‌رفت؛ شهرزاد، به ناچار لب از داستان فروبست و باقی قصه را به شب دیگر واگذاشت.

 

در شب پانصد و پنجاه‌ و هشتم، شهرزاد بی‌درنگ قصه را آغاز کرد: اى ملک جوان‌بخت، سندباد بحرى برای یاران خود گفت:

هنگامی‌که من آن پلیدک را به زمین انداختم، خود را از شرّ او خلاص دیدم و از رنجى که داشتم، راحت شدم. بعد ترسیدم آنگاه که مستى از سرش به در می‌شود، برخیزد و مرا بیازارد. سنگى بزرگ برداشتم و بر سرش کوفتم. چون کشته شد، خاطرم که برآسود. به کنار دریا آمدم و دیرگاهى از میوهاى جزیره می‌خوردم و از آب آن نهرها که به دریا می‌ریخت، می‌نوشیدم و انتظار می‌کشیدم تا شاید کشتى‌ای از آنجا عبور کند.

تا اینکه روزى از روزها در سرگذشت خود می‌اندیشیدم و با خود می‌گفتم: کاش می‌دانستم که پس از این بر من چه خواهد رفت. آیا به سلامت به سوى اهل خانه و وطن خویش بازخواهم گشت یا نه؟! در همان لحظه، در دوردست جزیره کشتى‌ای در میان دریا پدیدار شد و به سوی جزیره ‌آمد؛ به ساحل رسید و اهل کشتی به جزیره آمدند و طناب‌هاى آن را محکم به درختان جزیره بستند. من پیش ایشان رفتم. چون مرا دیدند، همگى به سرعت به سوی من آمدند و مرا احاطه کردند و از احوال من پرسیدند، سبب بودن من در آن جزیره جویا شدند. من ماجراى خود را برایشان تعریف کردم. آنچه بر من رفته بود، موجب حیرت آنها شد و در شگفتی ماندند و به من گفتند: آن پیرمردی که به دوش تو سوار بود را شیخ بحر می‌گویند! جز تو هیچ‌کس نتواسته از زیر پاى او خلاص شود. خدا را شکر که تو توانستی به سلامت از دست او بِرَهى. بعد برایم غذا و لباس آوردند و به قدر کفایت، خوردم و آن جام‌ها را به تن کردم. پس از آن، مرا به کشتى بردند و کشتى راندند تا اینکه به شهری بلند بنیان رسیدیم که خانه‌هاى آن شهر رو به دریا بود و دری کوچک داشت که می‌شد از آن‌ها به دریا ‌نگریست! آن شهر را شهر بوزینگان می‌گفتند و ساکنان آن شهر را عادت بر این بود که هنگام شب، از دریچه‌هایى که به طرف دریا بود، بیرون بیایند و از ترس بوزینگان بر کشتی‌ها و قایق‌ها بنشینند و شب را روى دریا به روز آورند. من به گشت و گذار در آن شهر رفتم و هنگامی که بازگشتم، کشتى رفته بود. انگشت ندامت به دندان گرفتم و آنچه که در سفرهاى پیش از بوزینگان بر من روى داده بود، به خاطر آوردم و گریان شدم؛ به همان حال ملول و محزون بودم که یکى از مردمان آن شهر پیش من آمد و به من گفت: اى مسکین، گویا در این شهر غریب هستی؟ گفتم: آرى. غریبم. با کشتى آمده بودم. کشتى که در بندر این شهر پهلو گرفت، من از آن بیرون آمدم تا شهر را سیاحت کنم.

کمى دیر کردم. وقتى که به سوى کشتى بازگشتم، اثری از کشتى و همراهانم نیافتم. آن مرد به من گفت: برخیز و با ما به کشتى یا قایقی بنشین که اگر تو امشب در شهر بمانى، بوزینگان تو را خواهند کشت. در حال، برخاستم و با آن مرد به قایقی رفتم و به قدر یک فرسخ از ساحل، دور شدیم و شب در همان‌جا خوابیدیم. صبح که شد، قایق را بازگردانند و به شهر آمدیم و هرکس از پى کار خود رفت. و کار مردم آن شهر همین بود. اگر یکى از ایشان تخلّف می‌کرد و در شهر مى‌ماند، بوزینگان از کوه‌ها به شهر می‌آمدند و او را هلاک می‌کردند و چون روز می‌شد، بوزینگان به خارج شهر می‌رفتند و از میوه‌هاى باغ‌ها می‌خوردند و تا شب هنگام در کوه‌ها مى‌خفتند. باز به شهر می‌آمدند و هر چه که به دست‌شان می‌رسید می‌خوردند یا با خود به میان کوه‌ها می‌بردند. شهر بوزینگان در کناره‌ی دریای سرزمین سودان واقع است.

از جمله عجایبی که در آن شهر بر من روى داد، این بود که شخصى از آن جماعت که شب در قایق به همراه من به سر برد، به من گفت: تو در این شهر غریبى! آیا کاری و شغلی بلد هستی که به آن مشغول شوى؟ گفتم: نه. به خدا که نه صنعتی بلدم و نه شغلى می‌دانم؛ جز اینکه مردى‌ام بازرگان و صاحب ثروت. کشتى از آن خود داشتم پر از کالاهای گران‌قیمت. کشتى من در دریا شکست و هرچه در کشتى بود، غرق شد. خداى تعالى پاره‌ای از تخته‌هاى کشتى را به من رساند که سبب نجات من شد! آن مرد چون این سخن از من شنید، کیسه‌ای پیش من آورد و به من گفت: این کیسه را بگیر و آن را از سنگ‌‌‌‌ریزه‌هایی که در این شهر هست، پر کن. من تو را با جماعتى که از این شهر بیرون خواهند رفت، همراه می‌کنم و تو را به آنها می‌سپارم. تو با آن جماعت بیرون برو و هرچه کردند، تو نیز آن‌چنان کن. که شاید سودی به دست آوری و بتوانی با آن منفعت، سفر کنی و به شهر خویش بازگردی. آنگاه آن مرد، مرا برداشت و به خارج شهر برد. من سنگ‌‌ریزه‌ها را برچیدم و در کیسه انداختم. ناگاه جماعتى را دیدم که از شهر بیرون آمدند. آن مرد، مرا با ایشان همراه کرد و به آنها سپرد و گفت: این مردی‌است غریب. او را با خود ببرید و برچیدن سنگ‌‌ریزه را به او بیاموزید! شاید بتواند از این کار، توانی به دست آورد؛ پاداش احسان شما از خداى تعالى به زودى خواهد رسید. جماعت گفتند: به دیده منت. بعد مرا با خود همراه کردند و بردند.

هریک از آنها کیسه‌ای داشت مانند کیسه‌ی من، که پر بود از سنگ‌هاى زلاطه. با همدیگر رفتیم تا به صحرای وسیع رسیدیم که درختان انبوه و بلند داشت؛ طوری که کسی نمی‌توانست به بالای آن برسد! در آن صحرا، بوزینگان بسیاری بودند. هنگامی که بوزینگان ما را دیدند، از ما گریختند و به بالای درختان رفتند. همراهان من سنگ‌هایى که در انبان داشتند، به سوی بوزینگان می‌انداختند و بوزینگان از میوه‌هاى درختان می‌چیدند و به سوی ما می‌انداختند. هنگامی‌که با دقت نگاه کردم، دیدم که آن میوها که بوزینگان می‌اندازند، جوز هندی‌ است. من نیز به پاى درختى بزرگ رفتم که بوزینگان بسیاری بر آن بودند، من هم سنگ بر بوزینگان انداختم و آنها هم جوز هندى برچیدند و براى من می‌انداختند. من جوزها جمع کردم و هنوز سنگ کیسه‌ی من تمام نشده بود که جوزى بسیار جمع آوردم. یاران من کار را به پایان رساندند و هر یک از آنها به اندازه‌ی توان خود جوزها را برداشتند و در همان‌روز به سوى شهر بازگشتیم. من نزد آن مرد که مرا با جماعت فرستاده بود، بازگشتم. آنچه آورده بودم، به او دادم و شکر احسان او را به جا آوردم. آن مرد به من گفت که: از اینها به قدر نیاز امروزت بفروش. سپس کلیدى به من داد و گفت: این کلید انباری است در فلان جای شهر؛ باقى جوزها را در آنجا بگذار و هر روز با آن جماعت بیرون برو و همان کاری را بکن که امروز کردى. سپس بی‌کیفیت‌ترین آنها را جدا کن و بفروش و مابقى را در این انبار گرد کن. شاید از براى تو معین سفر گشته و به شهر خویشتن برساند. من به جان آن مرد دعا گفتم و به صورتی که سفارش کرده بود، همه روزه کیسه را از آن سنگ‌ها پر می‌کرد و با جماعت بیرون می‌رفتیم و از آن صحرا جوز هندی جمع می‌کردیم. دیرگاهى به این حال گذراندم تا اینکه در نزد من جوز هندى بسیاری جمع آمد و آنها را فروختم، مبلغ آن را جمع کردم و اگر متاعى یا کالایی خوب می‌دیدم، می‌خریدم. بر من اوقات خوش می‌گذشت و مردمان شهر، مرا مى‌شناختند و به من احترام می‌گذاشتند و پیوسته مشغله‌ی من همان بود. تا اینکه روزى در کنار دریا ایستاده بودم که کشتى به سوى شهر آمد و در ساحل ایستاد. بازرگانان بسیاری از کشتى به شهر آمدند و به داد و ستد مشغول شدند. من به نزد رفیق خود آمدم، او را از آمدن کشتى آگاه کردم و به او گفتم: قصد سفر دارم و وطن و اهل خانه‌ی خود را بسیار مشتاق گشته‌ام. گفت: نظر، نظر توست. هر کاری که به سود خود می‌پنداری همان کار را بکن؛ من با او وداع کردم، احسان او را شکر گزاردم و به سوى کشتى آمدم. از صاحب کشتى، گوشه‌ای کرایه کردم و آنچه که از جوز و کالاهای دیگر داشتم، به کشتى بردم؛ کشتى در همان‌ روز روان شد. چون قصه به اینجا رسید، بامداد شد و شهرزاد، لب از داستان فروبست.

 

در شب پانصد و پنجاه‌ و نهم شهرزاد گفت: اى ملک جوان‌بخت، سندباد بحرى به حاضران در مجلس گفت که: بر کشتی سوار شدیم و از جزیره‌ای به جزیره‌ی دیگر می‌رفتم و در هر بنادر جزیره، تجارت می‌کردیم و سودهای بسیاری نصیب‌مان می‌شد. تا اینکه پرودگار، اضافه بر آن مالى که از من در دریا ریخته و تلف شده بود، به من نعمت بخشید.

در طول روزهای سفر بازگشتم، از جزایری گذشتیم که در آنجا میخک3 و فلفل بسیار بود؛ جماعتى چنین می‌گفتند که در کنار هریک خوشه‌ى فلفل، برگى هست بزرگ که بر آن خوشه، سایه می‌اندازد و آن را از باران نگاه می‌دارد و هنگامی که باران باز ایستد، آن برگ از روى خوشه به یک سو می‌رود و در کنار آن می‌افتد. بعد از آن به جزیره «عسل» رفتیم که در آنجا «عود قمارى»4 فراوان بود. پس از آن از جزیره‌ی دیگری عبور کردیم که پنج روز تا آنجا مسافت بود و آن جزیره عود چینى بسیاری داشت که از عود قمارى بهتر و گران‌بهاتر است. ولى مردمان آن جزیره در دین و دنیا پست‌تر و بدتر از مردمان جزیره‌ی عود قمارى بودند. زیرا که فساد را دوست داشتند و شراب می‌نوشیدند و ثروت خود را در راه فسق و فجور گزارده بودند و از آداب هیچ دینی آگاه نبودند. بعد به جزایری رسیدیم که در آنها مروارید صید می‌کردند. به غوّاصان جوز هندى دادیم تا برای ما با بخت و اقبال ما، از کف صدف صید کنند. در آب غواصی کردند برای ما صدف‌هایی آوردند که مروارید‌های بزرگ و گران‌قیمت در آنها پدید آمده بود. بزرگ‌ترین و بهترین مرواریدها نصیب من شد و غوّاصان می‌گفتند: سرورم، به خدا سوگند که بخت با تو یار است و اقبالت با سرنوشتت سازگار؛ ما هیچ‌گاهى نتواسته بودیم مروارید‌هایی به این بزرگی و زیبایی به دست آوریم! مرواریدها را گرفتیم و به کشتى آمدیم و به برکت پروردگار، سپاس گزاردیم و کشتى راندیم و شبانه‌روز مى‌آمدیم تا به بندر بصره رسیدیم. اندک زمانى در بصره ماندم و پس از آن روى به بغداد آوردم؛ به محلّه‌ی خود که رسیدم، به خانه‌ی خود رفتم. یاران و خویشان از سلامتی من شاد شدند و مرا به پاس حیات شادباش گفتند. من برای دوستان و یاران و پیوندان، هدیه فرستادم و یتیمان و بیوه‌زنان را نان و رخت دادم و افزونتر از مالى که در چهار سفر از من رفته بود، خداى تعالى، مرا عوض داد. دشواری‌ها و رنج‌هایی را که بر من روى داده بود، فراموش کردم و با انبساط خاطر و شادی بیش‌از پیش، به عیش و نوش مشغول شدم. ماجراى عجیبى را که در سفر پنجمین برای من رخ داد، برای شما بازگفتم، که آن عجیب‌تر از سفر ششمین نیست. بعد سندباد بحری اشاره‌ای کرد و خادمان آمدند و سفره‌ها و طبق‌ها را چیدند؛ آنگاه گفت: پس اکنون از خود پذیرایی کنید و فردا بازگردید تا خاطرات سفر ششم خود را برایتان بازگویم!

پس از آن، سندباد بحرى به رسم روزهای پیشین، یکصد مثقال زر سرخ براى سندباد حمّال دستور فرمود. سندباد حمّال، زرها به شال کمر خود فرو برد و در نهایت تعجب به خانه‌ی خود بازگشت و آن شب را به فرح و شادى به روز آورد. بامداد که شد، برخاست و فریضه‌ی صبح را به جا آورد و به سوى خانه‌ی سندباد بحرى روان گشت. نزد او که رسید سلام کرد. سندباد بحرى جواب گفت و برای نشستن به او اجازه داد. سندباد حمال بنشست و با سندباد بحرى به گفتگو پرداخت تا اینکه مابقی میهمانان نیز آمدند. در باب هر موضوعی گفتگو می‌کردند که سفره‌ها را گستردند و خوردنی‌ها را بر آن‌ها چیدند. حاضران خوردند و نوشیدند و به شادی و طرب پرداختند. آنگاه سندباد بحرى، آغاز سخن کرد و برای تعریف کردن ماجراى سفر ششم زبان گشود.